دارم با خودم فکر میکنم چه چیزی باید بنویسم؟ تمام دو روز گذشته در حال فکر کردن به کلمهها بودم، در حال فکر کردن به تمام جزئیات، از جزئیات صورت تو گرفته تا صدای تو تا جزئیات آن خانه، آن خیابان، آن سوپر مارکت، تا شوخیهای بامزه تو، خندههای تو، مهربانی تو، همه چیز را مرور کردهام ، غمت درونم دست و پا میزند، در این تلخی و اندوهی که قرار است بیشتر و بیشتر شود، در این ساعت و ثانیه که هرکداممان یک طرف داریم به جزئیات رفتن تو فکر میکنیم به این فکر میکنم تو چندمین عزیزی هستی که برای همیشه از دیدنش محروم شده ام؟ نمیدانم با خاطرههایت چه باید بکنم، تصویرت قرار است تا کی جلوی چشمهایم باشد، شماره تلفنت را باید تا کی توی گوشیم نگه دارم؟ حالا واقعا قرار است دیگر تو را نبینم؟ دیگر به من زنگ نخواهی زد؟ تکلیف سیگارهای باقی مانده از تو چیست؟ تکلیف لباسهای تو ؟ خندههای تو؟ عطر هایی که به تو هدیه داده بودم و همیشه خودم روی بقه لباس ت میپاشیدم، واقعا دیگر تمام شد؟ تکلیف سوالهای ماچیست؟ هزار هزار سوال بی جواب و مسخرهی دیگر که حالا اهمیتی ندارند و میدانم حتی برای تو هم این سوالها دیگر اهمیتی ندارد، دیگر نیستی از تو همهی اینها مانده و ما مجبوریم زندگیمان را بدون تو ادامه بدهیم. به جزئیات تو فکر میکنیم، وقتی برای ابد به تو را به خاک سپردند من برای ابد تو را به اعماق قلبم سپردم , بیشتر از همیشه دلتنگت میشوم .
برچسب:
نویسنده: یاسین کوشکی
تاريخ: پنجشنبه
25 آبان
1402 ساعت: 15:24